تبليغاتX
بهای عشق چیست جز عشق؟
Home
برگ نخست
Your Account
ايميل مدير
ads
ترجمه قالب

انجمن سایت
بهای عشق چیست جز عشق؟ 
منو اصلی

  برگ نخست

  ايميل مدير

  ترجمه قالب

  انجمن وبلاگ

  وضعيت در ياهو



مدیریت


موضوعات

هنر و ادبیات
نامه های عاشقانه
داستان های عبرت آموز

 

لینک ها

گالري قالب وبلاگ
رسم عاشق کشی
عــاشـــقـــان دیــــوانـه نــیـسـتــنـد
عشق حقیقی
تابستان

 

لینکدونی
سایت آموزشی و تفریحی
عشق ورزش
انتظار
s-n-11-3☠x☮☠
بی تو تنهایم ولی...
عشق و موفقیت
بیا تو شاید خوشت بیاد
دوست داشتنlove
امانت در عشق
سوراخ جورابتیم یه کوک بزن هلاک شیم
فریاد عشق
تا حالا شده...
تیم طراحان حرفه ای قالب وب
ویروس
بیا تو آخرشه
صدای پای آب
ستاره شب
دلم ازت خونه
با امید زندگی کنید
به نام خالق عشق و دوستی
غریبه آشنا
داغ عشق
درمورد سیریک میباشد
شاهکار سینمای ایران(علیرضا)
گلشیفته فراهانی(ایمان)
پسر آفتاب
کارت پستال درخواستی
دل کوچولو
بانوی حجاب
روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت
عشق یعنی پیوند قلبها با هم
انبا میناب
عاشق تنها و خسته
مسافر خيال(نجوا)
هایدا
بیادتم
امانت در عشق
تنهاترین جزیره عشق
شبگرد تنها
عشق شیشه ای
یکی فقط مال خودم
اینجا منو تو یکی هستیم
عشق جاودان
سمیرا
لاریسا
پسر تنها
ستاره لارا
بابا به خدا دل منم خدایی داره
عاشقانه(meysam)
صومعه
بهترین تک آهنگها

آمار وبلاگ
كل بازديد ها :

من یک سنت پیدا کردم...

سلام.

از امروز موضوع جدیدی با نام داستان های عبرت آموز به موضوعات اصلی وب ـ که نامه های عاشقانه

بود ـ پیوند می خوره که امیدوارم شما هم بتوانید بهترین استفاده را از این مطالب ببرید.

اما اولین پست در مورد در مورد پسری است که در خیابان ها به دنبال پول های افتاده بر جاده و

کوچه و خیابان می گذاشت.

شما را به خواندن این مطلب دعوت می کنم:

من یک سنت پیدا کردم...

بهای عشق چیست جز عشق؟

 

 

روزی پسر بچه ای در کنار خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ،

آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه ی روز ها هم

با چشم های باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد( به دنبال گنج!). او در مدت زندگیش ، ۲۹۶ سکه ی

۱سنتی ، ۴۸ سکه ی ۵سنتی ، ۱۹ سکه ی ۱۰ سنتی ، ۱۶ سکه ی ۲۵ سنتی ، دو سکه ی نیم دلاری

و یک اسکناس مچاله شده ی ۱دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.

در برابر بدست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت ، او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید ، درخشش

۱۵۷ رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابر های سفید را بر فراز آسمان ، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند،

ندید. پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

 

در پایان هم یک جمله از دکتر شریعتی:

اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
جواب به نظر ها

سلام.

چند تا از دوستان در کامنت خصوصی عنوان کرده بودن که بهترین جمله و بهترین متنی که تا حالا خوندی

چی بوده.

من متن ها و شعر های جبران خلیل جبران رو عاشقانه دوست دارم و شدید با اون ها رابطه برقرار

می کنم. همچنین نوشته های نیما یوشیج و فروغ فرخزاد و صادق هدایت و جدیدا مصطفی مستور

که خوزستانی است و کلام گرمی دارد. ولی در بین همه این ها جبران خلیل جبران جایگاهش نزد من

خاص است.پس بهترین متن را از متن های او پیدا می کنم.

واقعا انتخاب بهترین متنش کار خیلی سختی هست ولی برای جواب دادن دوباره رفتم و کل کتاب هاش

رو مرور کردم(تیتر هاش رو البته) و یکی از متن ها که به نظر خودم، هم خیلی زیبا بود و هم با محتوی

وب سازگار بود رو انتخاب کردم. البته در پست های قبلی هم این رو گذاشته بودم. که دوباره هم

همین جا قرارش می دم:

عشق

عشق،شما را همچون یک دسته ی گندم در آغوش می کشد.

آنگاه شما را می کوبد تا از پوسته در آیید و عریان شوید

و در غربال میکشد تا رهایی یابید.

و آسیابتان می کند تا مانند برف سفید شوید.

و با اشک هایش خمیرتان می کند تا نرم گردید.

آنگاه شما را به آتش مقدس خویش می سپارد،

تا نان مقدس و آسمانی شوید.

عشق، این کار ها را با شما می کند تا اسرار دل هایتان را درک کنید،

و با این ادراک پاره ای از قلب زندگی گردید.

اما اگر بیمناک شوید و تلاشتان در عشق تنها برای آسایش و لذت

محدود باشد،

پس بهتر است که برهنگی تان را بپوشانید،

و از خرمن گاه عشق بیرون آیید،

و وارد جهانی شوید تا همچنان بخندید ،

اما نه با همه ی خنده هایتان

و بگریید ،اما نه با همه ی اشکهایتان.

عشق چیزی جز خودش نمی دهد و چیزی جز از خود نمی ستاند.

عشق چیزی ندارد و نمی خواهد از آن دیگری باشد،

زیرا به خود بسنده است.

اما شما!

هرگاه عاشق شوید مگویید :

(( خداوند در قلب ماست))

بلکه بهتر است که بگویید:

((ما در قلب خداییم)).

و هرگز گمان مبرید که می توانید بر عشق چیره شوید،

زیرا اگر محبت در شما شایستگی بیند، بر راهتان چیره می شود.

عشق خواسته ای جز به کمال رساندن خویش ندارد.

اما چون عاشق شوید ، خواسته هایی ویژه باید داشته باشیید،

خواسته هایتان چنین باید:

آب شوید

و همچون جویباری جوشان بر گوش شب نغمه سر دهید

و در آخرین پیچش مهر،

از اندوه خبر دهید

ادراک حقیقی شما در سودای دل عاشقانه زخم می زند،

و خونتان با خورسندی سرازیر می گردد.

با فلبی بالدار در هنگام سحر بیدار شوید

و برای روز عاشقی سپاس گویید.

به هنگام نیمروز آسوده باشید.

و با خویشتن مناجات کنید

و شامگاه با سپاس به خانه باز گردید

آنگاه

برای معشوق از ته دل نیایش کنید

و سروده ی ستایش را بر لب هایتان نقش بندید

و بخوابید!


و اما بهترین جمله ی ادبی رو که شنیده بودم:

این کار یکم آسون تر بود و اینکه من همیشه دو تا جمله رو در خاطرم ذخیره کردم که همیشه اول تمام

دفتر های درسیم می نویسمش برای شما هم می زارم.

در ضمن از شما هم می خوام که بهترین جمله ای رو که شنیدی بزارید.:

۱) ای کاش در کشتی طوفان زده ی زندگی "با"خدا باشیم، نه "نا"خدا.

۲)کاغذ سفید را هر چقدر هم تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد ، برای ماندگاری در ذهن ها

باید حرفی برای گفتن داشت.


در آخر هم لینک دکلمه زیبای پست قبلی (آفتاب می شود) رو به در خواست راحله خانوم برای دانلود

قرار می زارم:

برای دانلود روی لینک زیر کلیک راست کرده و save target as.. رو بزنید.

دانلود

 

 زیبا ترین جمله ای که شنیدید رو حتما بنویسید.

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
آفتاب می شود

سلام.

این بار با یه شعری از فروغ شعر ایران فروغ فرخزاد آپم.

این شعر شاید اگه اغراق نکرده باشم زیباترین شعری هست که تو زندگیم شنیدم.

فایل صوتیش رو هم دارم اگه می خواید تو نظرات بگید تا بزارم.

در ضمن خیلی بده که آدم تا مطلبی رو نخونده در موردش نظر بده که خوب بود یا بد بود.

لطف کنید اگه می خواید در مورد هر مطلبی هر جایی نظر بدید اول کامل بخونیدش و بعد نظر بدید.

شما رو هم تو خوندن و لذت بردن از این شعر زیبا شریک می کنم:

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود ( این قسمت خیلی زیباست، نه؟)
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
عشق به قدرت یا قدرت عشق؟

سلام.

اول از همه از تمام کسانی که در این مدت نتوانستم جواب محبت هاشون را بدم

 شرمندم و امیدوارم منو ببخشن.

خوب دیگه بریم سر مطلب امروز:


این اپ سخنان مادری است که فرزند جوان خود را  از دست داده و به همین دلیل در قسمت نامه های

عاشقانه قرارش دادم.

واقعا زیبا و دلگیره

خودتون بخونید و نظر بدید

عشق به قدرت یا قدرت عشق؟

اگر فرصت داشتم ، دوباره کودکم را بزرگ کنم

به جای آنکه انگشت اشاره ام را به طرف او بگیرم

در کنارش انگشتانم را در رنگ فرو می بردم

و برایش نقاشی می کردم.

اگر فرصت داشتم،...

به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر بودم

بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم

سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم ، اما بیشتر به او توجه کنم

به جای اصول راه رفتن، اصول پرواز کردن و دیدن را با او تمرین می کردم

از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم

در مزارع بیشتر می دویدم و به ستارگان بیشتری خیره می شدم

بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم

کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تاییدش می کردم

اول احترام به خود را در او می پروراندم و بعد ساختن خانه و کاشانهرا

و بیشتر از آنچه عشق به قدرت را یادش دهم

قدرت عشق را یادش می دادم

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
فروغ

مي روم خسته و افسرده و زار


                                     سوي منزلگه ويرانه خويش


به خدا مي برم از شهر شما


                                     دل شوريده و ديوانه خويش


مي برم تا كه در آن نقطه دور


                                  شستشويش دهم از رنگ نگاه


شستشويش دهم از لكه عشق


                                 زين همه خواهش بيجا و تباه


مي برم تا ز تو دورش سازم


                                 ز تو اي جلوه اميد حال


مي برم زنده بگورش سازم


                                تا از اين پس نكند باد وصال


ناله مي لرزد


                               مي رقصد اشك


آه بگذار كه بگريزم من


                              از تو اي چشمه جوشان گناه


شايد آن به كه بپرهيزم من


                              بخدا غنچه شادي بودم


دست عشق آمد و از شاخم چيد


                          شعله آه شدم صد افسوس


كه لبم باز بر آن لب نرسيد


                         عاقبت بند سفر پايم بست


مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل


                       مي روم از دل من دست بدار


اي اميد عبث بي حاصل

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.

سلام

 

اول باید ببخشید که خیلی وقته آپ نکردم

 

آخه این روزا خیلی درگیر بودم

 

دوم اینکه پیشاپیش عید رو بهتون تبریک می گم چون فکر کنم

 

این آخرین آپم تو سال ۸۶ باشه

 

مگه اینکه خلافش ثابت بشه

 

خوب دیگه باید برم سرغ این مطلب که فکر کنم یکی از زیبا ترین

 

آپ های این وبلاگ باشه

 


تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی،غم،غرور،

 

عشق.... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

 

همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.

 

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماندچون او عاشق جزیره بود.

 

وقتی جزیره زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایقی باشکوه

 

جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت :

 

آیا می توانم با تو همسفر شوم؟

 

ثروت گفت:

 

ـ نه ،مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایق هست و دیگر جایی برای تو

 

وجود ندارد.

 

پس عشق از ((غرور)) که با قایق زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست

 

غرور گفت:

 

نه نمی توانم تو را با خودم ببرم چون تو تمام بدنت خویس و کثیف شده

 

و قایق زیبای من روکثیف می کنی

 

غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفتک

 

اجازه بده تا من با تو بیایم.

 

غم با صدای غم آلودی گفت:

 

آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.

 

آب در هر لحظه بالا و بالا تر میومد.عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان

 

صدای سالخورده ای گفت: بیا عشق ، من تو را با خودم خواهم برد.

 

عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را

 

بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی

 

به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد

 

کسی که جانش را نجات داده بود چه قدر به گردنش حق دارد.

 

عشق نزد علم که مشغول حل مسعله ای روی شن های ساحل بود

 

رفت و از او پرسید : آن مرد کیست؟

 

علم پاسخ داد:

 

زمان

 

غشق با تعجب گفت : زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد؟

 

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:

 

تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.

 

 

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
امانت

سلام

اول یه جمله ی زیبا از جبران خلیل جبران واستون می نویسم

تا برسیم به مطلب اصلی ،که البته کاملا به هم مرطبت هستند:

فرزندان شما به حقیقت ،فرزندان شما نیستند

آنها دختران و سران زندگی اند در سودای خویش.

این جوهر حیات است که به شوق دیدار خویش هر دم از

گوشه ای سر بر می کند .آنها از کوچه ی وجود شما می گذرند

اما از شما نیستند.و اگر چه با شمایند به شما تعلق ندارند.

                                             <<امانت>>

استاد فرزانه ای به خوبی و خوشی با خانواده اش زندگی می کرد.

زنی بسیار وفادار و دو پسر عزیز داشت . زمتنی به خاطر کارش مجبور

شد چندین روز از خانواده دور بماند .در آن مدت ،هر دو فرزندش در یک

تصادف کشته شدند.

مادر بچه ها در تنهایی رنج فقدان فرزندانش را تحمل می کرد.

اما از آنجا که زن نیرومندی بود و به خدا ایمان و اعتقاد داشت ،با متانت

و شجاعت این ضربه را تحمل کرد.

اما چطر می توانست این خبر هولناک را به شوهرش بدهد؟

شوهرش هم به اندازه ی او مومن بود ، اما او هم مدتی پیش بر اثر بیماری

قلبی در بیمارستان بستری شده بود و همسرش می ترسید خبر

این فاجعه، باعث مرگ او بشود.

تنها کاری که از دست زن بر می آمد ، این بود که به درگاه خدا دعا کند

تا بهتری راه را نشانش دهد. شبی که قرار بود شوهرش بر گردد ،

باز هم دعا کردو سر انجام دعایش اجابت شد و پاسخی گرفت.

روز بعد استاد فرزانه به خانه بر گشت ، همسرش او را در آغوش گرفت

و سراغ بچه ها را گرفت . زن به او گفت فعلا نگران آنها نباشو حمام بکن

و استراحت کن.

کمی بعد نشستند تا ناهار بخورند. زن احوال سفر شوهرش را پرسید

و او هم برای همسرش از لطف خدا گفت و باز سراغ بچه ها را گرفت.

همسرش با حالت عجیبی گفت : نگران بچه ها نباش.بعدا به آنها

می رسیم.اول برای حل مشکلی جدی به کمکت احتیاج دارم.

شوهدش با اضطراب پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ به نظرم رسید که

مضطربی بگو در چه فکری، مطمعنم به لطف خدا می توانیم هر مشکلی

را با هم حل کنیم.

زن گفت:

در مدتی که نبودی ، دوستی سراغمان آمد و دو جواهر بسیار با ارزش

پیش ما گذاشت تا نگه داریم.جواهرات بسیار زیبایی است!

تا حالا چیزی به این قشنگی ندیده ام. حالا آمده تا جواهراتش را پس بگیرد

و من نمی خواهم آنها را پس بدهم. خیلی دوستشان دارم .چکار باید بکنم؟

استاد با قاطعیت گفت:

هیچ کس چیزی را که صاحبش را که صاحبش نباشد ، از دست نمی دهد.

نگه داشتن این جواهرات یعنی دزدیدن آنها ، جواهرات را پس می دهیم

و بعد کمک می کنیم تا فقدانش را تحمل کنیم.همین امروز این کار را

با هم می کنیم.

زن گفت:

هر چه تو بگویی عزیزم، جواهرات را بر می گردانیم. در واقع، قبلا آنها

را پس گرفته اند . این دو جواهر ارزشمند ، پسران ما بودند.

خدا آنها را به ما امانت داد ، وقتی تو سفر بودی، آنها را پس گرفت.

استاد یر قضیه را فهمید.

همسرش را در آغوش کشید و با هم گریه کردند.

او پیام را دریافته بود و از ان روز به بعد ، سعی کردند فقدان فرزندانشان را

با هم تاب بیاورند.

 

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
خط فاصله

سخنان مردی را نقل می کنم که در مراسم تدفین دوستی

سخن می گفت .او به تاریخ حک شده روی سنگ گور اشاره کرد،

از تولد ....تا مرگ .

ابتدا تاریخ تولدش را به خاطر می آورد

و از تاریخ بعدی با اشک یاد می کرد.

خط فاصله میان این دو تاریخ است(۱۹۹۸-۱۹۳۴)

آن خط فاصله ، نشان دهنده ی دورانی است که روی زمین

زندگی کرده ای و اکنون ، فقط کسانی که او را دوست داشتند

می دانند که آن خط کوتاه چقدر می ارزد.

مهم نیست چقدر دارایی داشته باشیم ،اتومبیل...خانه...پول نقد،

مهم این است که چطور زندگی کنیم و چقدر دیگران را دوست

بداریم.مهم این است که آن خط فاصله را چطور بگذرانیم.

پس به این خط طولانی و دشوار فکر کنید....

آیا در این مسیر ،چیزی هست که بخواهید تغییرش دهید؟

زیرا هرگز نمی دانید چه مدت زمان برایتان باقی است

تا آن را اصلاح کنید.

کاش می توانستیم سرعتمان را کم کنیم تا بفهمیم

چه چیزی حقیقی و چه چیزی واقعی است.

وسعی کنیم بفهمیم ، دیگران چه احساسی دارند.

و دیرتر به خشم بیاییم، وبیشتر قدر دانی کنیم.

اطرافیانمان را دوست بداریم

خیلی بیشتر از گذشته،

اگر به یکدیگر احترام بگذاریم و به هم بیشتر لبخند بزنیم....

و یادمان باشد که این خط فاصله ی ویژه ممکن است

خیلی کوتاه باشد.

و در نتیجه ، وقتی درباره ی شما می گویند

و اعمال زندگیتان را بازگو می کنند

به نحوه ای که خط فاصله اتان را گذرانده اید

مباهات می کنید.

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
"ز"مثل...زندگی

ابتدا می مردم برای اینکه دبیرستان را تمام و دانشگاه را شروع

کنم.

بعد از آن می مردم برای اینکه تحصیل در دانشگاه تمام شود

و کار را شروع کنم.

بعد از آن می مردم برای اینکه بچه ها بزرگ شوند و به مدرسه

بروند و من بتوانم به کار بازگردم.

بعد از آن می مردم برای اینکه بازنشسته شوم و حالا لحظه ی

مردنم فرارسیده و ناگهان دریافتم

که فراموش کرده ام زندگی کنم.

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
چشمهایش

چندین سال پیش ،دختری نابینا زندگی می کرد که به

خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت

داشت الا نامزدش.

روزی دختر به پسر گفت اگر روزی بتواند دنیا را ببیند

،آن روز،روز ازدواجشان خواهد بود. تا اینکه سرانجام

شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک

جفت چشم به دختر اهدا کند.آن گاه بود که توانست

همه چیز از، جمله نامزدش را ببیند.

پسر شادمانه از دختر پرسید:

آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟

دختر وقتی دید پسر نابینا است،شوکه شد.

بنابراین در پاسخ گفت:

متاسفم ، نمی توانم با تو ازدواج کنم،آخه تو نابینایی.

پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت

از کنار تخت دور شد.بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:

بسیار خوب ، فقط از تو خواهش می کنم مراقب

چشمان من باشی.

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
منو مديريت

      

  پیغام مدیر :


لوگوی وبلاگ


جستجو



آرشيو

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آرشيو

 

لوگوی دوستان

گالري قالب وبلاگ

جای لوگو دوستان



 

ترجمه قالب

گالري قالب وبلاگ

All Rights Reserved 2006 © http://redboys68.blogfa.com .:. Template Rendition by